|
شب شعر-دفتر سروده هاي من اجتماعی - فرهنگی
| |||||||||||||||
|
سال نو رو به همه دوستان عزیزم تبریک میگم و امیدوارم که سالی نو رو با دلی سرشار از مهربونی زیبایی و آرامش شروع کرده باشین و یه عالمه اتفاق خوب و شیرین تو سال جدید براتون بیفته
و اما شعر اینبار میخوام یه کم متفاوت تر بنویسم واسه همین چند تا کار کوتاه نوشتم.
خدا میگفت: بعد از خلقت آدم، حوا را آفريد دو خلقت يكسان و من گفتم: به خاطر تمامي روزهايي كه مرا مرد نيافريدي از تو بستانكارم شعر كه مينويسي دستت نمی لرزد پس بنويس كه نوشتن گناه نيست
باران را به دليلي متفاوت دوست دارم بي رنگ بودنش چرا كه هر رنگي تاثير گذار خواهد بود به جز باران
[ نوزدهم فروردین 1391 ] [ 11:53 قبل از ظهر ] [ آرزو ]
این روزها نه تعریفی اند
و نه مثال زدنی با این حال دوستشان دارم روزهای در پی درد دویدن بدون مرز راه رفتن به دنبال تصویری گنگ گشتن . در آخر شاید نرسیدن
[ هفتم آذر 1390 ] [ 8:25 قبل از ظهر ] [ آرزو ]
وحشت تنهایی
یک روز مرا خواهد کشت
وقت من رد شده بود گریه ام می آمد اشک ها جاری شد
ساعتم را دیدم هق هق ثانیه ها زیر اشکم جا ماند
بچه تر که بودم خواب بد میدیدم مادرم می امد و مرا می بوسید
کاش یک بار دگر خواب بد میدیدم
خوب میدانم من وحشت تنهایی یک روز مرا خواهد کشت آبان ۹۰ [ بیست و نهم آبان 1390 ] [ 9:28 قبل از ظهر ] [ آرزو ]
گر مرا بشناسی
به صداقت نه به تکرار و خطا نفسم بار دگر معنی تازه به خود میگیرد
گر مرا بشناسی به سکوتم نه صدا اشک از دیده ی شوق، گذر خواهد كرد
گر مرا بشناسي آن رقصنده ي زيباي خيال به بلنداي سكوت چه بساطي به پا خواهد كرد
گر مرا بشناسي به شناساندن يك قطره ي آب به تمناي حضور گودال عطش ذوق، شرر خواهد كرد
گر مرا بشناسي باز در شهر الفباي حضور نه به همراه خيال عشق نوشيدن يك جرعه ي آب، چه ها خواهد كرد ارديبهشت ۹۰ [ بیست و یکم اردیبهشت 1390 ] [ 1:35 بعد از ظهر ] [ آرزو ]
سبزه و سین و سماق
ساعت دو یا سه که همان نیمه شب است و مسیر بعدی توقف شاید ساعت ۹ صبح و قطاری بی دود به گمانم برقی سالها پیش از این ذغالی بودند با تحکم، سنگين عمر ها را بنگر . . . عصري از آهن و يخ قطاري برقي طلوعي زيبا غروبي نزديك و زماني ديگر قطاري نوري و اما هجده امروز شايد مقدس باشد عزيزي ميگفت بنويسش هيجده. [ هفدهم فروردین 1390 ] [ 10:37 قبل از ظهر ] [ آرزو ]
باورم دستم بود
من و او پرسه زنان و بیابان همه از نور و غرور باورم با من بود می دویدم دیگر بـــــــاورم بــــــا مـــــن بــــــــــود
ناگهان باور من... مثل این بود که طوفان گشته کوه آتش ، وحشي دست من خالي بود و زمين شعله كشيد باورم گم شده بود و به جايش ترديد... همه جا پر شده بود
[ دوازدهم دی 1389 ] [ 9:31 قبل از ظهر ] [ آرزو ]
چند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در
آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت " این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند" گاهی بد نیست مثل یک کودکِ قدرشناس خراشهای عشق خداوند را به خودمان نشان دهیم خواهیم دید که چقدر دوست داشتنی هستند [ ششم دی 1389 ] [ 10:32 قبل از ظهر ] [ آرزو ]
دلم امروز تو را می خواهد
تو که با من هستی هستیم رنگ دگر می گیرد
و تو شاید باشی...
و من اما هرگز دست سرد خالی از مهر تو را نخواهم بخشید
و چه زیبا گفتی که مرا می خواهی
تو که با من باشی پیچک سبز زمستان دیده به خدا خواهد گفت که خزانش زیباست...
[ سیزدهم آذر 1389 ] [ 8:21 قبل از ظهر ] [ آرزو ]
دلم میخواهد از تو نوشتن را
ولی.... نمیتوان بر دیوارهای سپید چیزی نوشت زیرا... بیگناهی دیوار وجدان قلم را پریشان میکند با قلم که ننویسی چیزی نمی ماند ... با اشاره ی چشم از دور بر آن دیوار سپید نوشتم خواندی؟ میدانم که نخواندی، میدانم همیشه بعداز ظهر پاییز تو با من من بی من را میگویم به سفر رفته بودی بدرود باغبان [ بیست و پنجم آبان 1389 ] [ 9:53 قبل از ظهر ] [ آرزو ]
از صبح تا بیداری ازبیداری تاعشق شاید دلم هوایی تازه میخواهد نمیتوانم امتداد نگاهم را بیابم هر روز نگاهم کمی گرم تر می نمود اشکم که چکید گونه ام کمی به گرمی گرایید و شاید آرزو های دست نایافتنی...
[ هفدهم آبان 1389 ] [ 1:28 بعد از ظهر ] [ آرزو ]
از خدا پرسيدم : خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير ، با اعتماد ، زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن
زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد که چطور زندگي کنيد كوچك باش و عاشق ... كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را [ هشتم آبان 1389 ] [ 1:46 بعد از ظهر ] [ آرزو ]
امشب ترسی عجیب، دلهره ای غریب به دلم چنگ میزند
شب نیست انگار هوا دارد گولم میزند وسوسه خواب به چشم هایم سور میزند از پشت پنجره، صدای نجوا میشنوم سهراب، ندا، مسعود، كاوه، رامین.... خیلی ادامه داشت، خواب امانم بريده بود كهريزك؟ چه نا آشنا... هر كه بود صدايش خسته بود يكي دو بار بغضش گرفت ولي صلابتش مثال زني شكسته نبود نميدانم ولي خواب دارد انگار به چشم هايم سور ميزند
[ سوم آبان 1389 ] [ 9:46 قبل از ظهر ] [ آرزو ]
توی رنگ های نقاشی .آبی رو من قبول دارم
ولی نمیدونم چرا؟ ابر ها که گریه میکنن. اشک ها شونو هدیه میدن. هدیه به دریا میکنن دریا که قلبش می گیره. باز هم نفس کم میاره . وجودشو به آسمون. هدیه به ابر ها می کنه خیلی قشنگه کارشون رنگ سفید کم میاره . باز خودشو لوس میکنه.با کسی حرف نمیزنه نارنجی ها مهربونن. با سبز که همنشین میشن. خنده هاشون بلند میشه. صورتی هی ناز میکنه. من همه رو قبول دارم.ولی اگه این طوری بود..... قرمز همش داد میزنه : قرمزی رنگ عاشقی. رنگ گلهای زندگی بنفش اگه گریه کنه. دل همه اسیر میشه. بنفش خیلی مهربونه قصه زندگیش جداست یه روز که خیلی دور نبود.عاشق خاکستری بود. زیادی بود واسش ولی.دلش یه جور دیگه بود خاکستری ناز میکرد. می گفت کجای نقاشی دلبستن ها معنا میدن؟ تقصیر نداشت حیونکی. عشق کجا؟ خاکستری؟ بنفش براش قصه میگفت.قصه ی دلدادگی هاش. تنهایی هاش.خستگی هاش میگفت ببین خاکستری. ببین من گریه میکنم. اشک هامو میدم به لبات. هدیه به فردات میکنم میگفت ببین خاکستری. سیاه منو میترسونه. شبها میاد به خواب من. میخواد منو بلرزونه اگه تو مال من بشی؟........ خاکستری خنده میکرد. آخه براش معنا نداشت. تنهایی . غربت . بی کسی.تا حالا اون یه دوست نداشت... حالا بعد از اون اون ماجرا بنفش یه عمر بیصداست.ولی دیگه عاشق نشد. عاشقی رو کنار گذاشت دیگه بنفش حرف نزد نمیدونم سیاه چه کار کرده باهاش. یا شایدم خاکستری صداشو دزدیده براش یا شایدم رنگ بنفش صداش رو که رویایی بود. هدیه داده به آبی ها. قایم کنن تو دریاها یه روز می فهمم به خدا. صداشو پیدا می کنم. هدیه به چشماش میکنم. اگه نخواست تو نقاشی. پر از گل های رازقی. شب بو و اطلس میکشم..... اگه بازم حرف نزد نقاشی رو هدیه به دریا می کنم
[ بیست و نهم مهر 1389 ] [ 9:0 قبل از ظهر ] [ آرزو ]
[ بیست و نهم مهر 1389 ] [ 8:39 قبل از ظهر ] [ آرزو ]
[ بیست و هشتم مهر 1389 ] [ 1:43 بعد از ظهر ] [ آرزو ]
با من بگو، بگو تا بدانم چگونه سكوت را با تو قسمت كنم؟
مگر نه اينكه تو خود گفتي گفتي همه چيز ميان من و تو به دو نيم مساوي نيمي از آن من، نيمي از آن تو و اينك سكوت سكوتي كه ميان ماست سكوتي كه بايد به دو نيم تقسيم شود نيمي از آن من، نيمي از آن تو و بعد از سكوت انتـــــــــــــــظـــــــــــــار نميدانم شايد نتوان مساوي دو نيمه كرد انتظار را ميگويم، بگذريم قلب پر از درد تنهايي من را چه طور؟ من از سهم خود ميگذرم تمامي قلبم را به تو ميسپارم، نيمه من از آن تو وتو ، تو چه داري كه با هم قسمت كنيم؟ هر چه داري بياور بياور تا بدانم نميه هاي چه چيز را بردارم هر چه تو بگويي هر چه تو بخواهي هر چه تو بياوري من دستهايم، چشم هايم و قلبم را به تو دادم زيرا هرگز نتوانستم به دونيم مساوي تقسيمشان كنم و تو........ تو دست هايت، چشم هايت و قلبت را براي خود برداشتي زيرا... تو هم نتوانستي آنها را به دو نيم مساوي تقسيمشان كني بگو بگو تا بدانم سكوت بدون اميد را چگونه با تو تقسيم كنم و بعد انتظار...........
[ بیست و چهارم مهر 1389 ] [ 11:42 قبل از ظهر ] [ آرزو ]
عكسي قديمي از دو تا از جوانترين خلبانان زن ايران
اكرم منفرد(راست)ساساندخت ساساني (چپ)در فرودگاه نظامي قلعه مرغي
******************************* به گزارش سرويس زنان جهان، شهلا ده بزرگي يكي از زنان موفق است كه در هفته زن سال ۸۵ از سوي رئيس جمهور كشورمان به عنوان اولين بانوي خلبان هواپيمايي جت در ايران لوح تقدير گرفت…. وي كه خواهر شهيد غلامرضا ده بزرگي است، داراي گواهينامه خلباني بازرگاني و خلباني جت فالكن است و مسووليت پرواز و بازرسي تمامي دستگاه هاي ناوبري فرودگاه هاي كل كشور را نيز بر دوش مي كشد. ده بزرگي هم اكنون خلبان سازمان هواپيمايي كشور است و در حال حاضر آموزش خلباني به دانشجويان در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، كميته انقلاب اسلامي، نيروي دريايي، جهاد سازندگي و شركتهاي هواپيمايي جمهوري اسلامي ايران و خدمات هوايي آسمان و ساير ارگانهاي مملكتي را بر عهده دارد. ده بزرگي در دوران جنگ تحميلي حضور فعالانه داشت و در بسياري از پروازهاي ديده باني شركت مي كرد. گفتني است از نظر بسياير از مردم پرواز در آسمان كه هميشه به عنوان آرزوي بشر بوده است، يكي از مشاغل مردانه است كه تنها بعد از گذشت شش سال از تولد ماشين پرنده «اليزه دلا روشه» خلبان زن فرانسوي با پشت سر گذاشتن مسافتي حدود ۳۰۰ متر، نام خود را به عنوان اولين زن خلبان در تاريخ پرواز ثبت كرد. مدت كوتاهي بعد، در حالي كه بيشتر از يك دهه از ساخت نخستين ماشين پرنده نگذشته بود، حضور زنان در پهنه آسمان تا جايي گسترده شد كه نخستين زن خلبان ايراني، عفت تجارت چي (۱۳۱۹ خورشيدي) هم به اين عرصه پيوست. عفت تجاري در سال ۱۳۱۸ در ۲۲ سالگي براي اولين بار و به عنوان اولين زن در رشته خلباني نام نويسي كرد و در همان سال اولين پرواز خود را با هواپيماي تايگرموس انجام داد. [ هجدهم مهر 1389 ] [ 10:43 قبل از ظهر ] [ آرزو ]
[ چهاردهم مهر 1389 ] [ 9:1 قبل از ظهر ] [ آرزو ]
گاندي پس از سال ها مبارزه براي استقلال و روشنگري مردم كشورش، به دست جوان هندوي تندرويي به قتل رسيد. مرگي كه گويي به او الهام شده بود: «جنگنده عاشق مرگ است؛ نه مرگ دربستر بيماري، بلكه مرگي كه در ميدان نبرد سر مي رسد... مرگ، در هر زماني خجسته و مبارك است، ولي براي جنگنده اي كه براي آرمان خود- حقيقت- مي ميرد، خجستگي آن دو چندان است.» نكته هاي كوچك زندگي - گروه ها را فر اموش كن، ايده هاي تازه و بكري كه جهان را تغيير داده، همواره حاصل كار انفرادي يك شخص بوده است. - هر روز به دنبال راهكار جزئي و تازه اي براي بهبود بخشيدن به ازدواجت باش - مسئوليت رفتارهايت را خودت به عهده بگير .نگذار ديگري اين كار را برايت انجام دهد - يك شب در هفته را تنها به خودت و همسرت اختصاص بده - هميشه يك كابل باتري در اتومبيلت داشته باش - هنگام نوشتن، جا براي اصلاح بگذار - از فرزندانت نزد ديگران تعريف كن و بگذار خودشان هم بشنوند - به جزئيات توجه كن - مبتكر باش - قابل اعتماد باش - حتي كمترين پيشرفت ها را تحسين كن - هرگز به كسي كه دوستش داري، هديه اي نده كه به يادش بيندازد كه در زمينه خاصي احتياج به بهبود دارد. - دركارها هرگز نظر يك وكيل يا حسابدار را نپرس. آن ها طوري تعليم ديده ا ند كه به دنبال مشكل بگردند، نه راه حل.
- هر روز با به كار بردن كلمات خوب، نوازش كردن و ملاحظه كاري درباره آنها، به خانواده ات نشان بده كه چقدر دوستشان داري. - غيبت نكن ، غر نزن، قمار نكن. - چه وسعت برسد و چه نرسد، خانواده را به سفر تعطيلات ببر. خاطراتش قيمت ندارد. - درباره ميزان دستمزد بحث نكن. - از كسي كه چيزي براي از دست دادن ندارد بترس - به پشت دراز بكش و به ستاره ها نگاه كن - اتومبيل روشن را به حال خود رها نكن - سر كارت زود حاضر شو و تا بعد از ساعت پايان كار بمان - هنگام مواجهه با كار سخت، طوري عمل كن كه انگار شكست غير ممكن است . اگر به دنبال صيد نهنگ هستي، سس مخصوص طبخ ماهي را همراه ببر - ستون مربوط به تحسين و تمجيد از كساني را كه مي شناسي، از جرايد ببر و همراه يك يادداشت تبريك برايشان پست كن - هر چيز را در شرايطي بهتر از زمان يافتن اش رها كن - يادت باشد كه موفقيت يك شبه، معمولأ پانزده سال طول ميكشد
[ چهاردهم مهر 1389 ] [ 8:33 قبل از ظهر ] [ آرزو ]
قانون صف:
اگر شما از يك صف به صف ديگري رفتيد، سرعت صف قبلي بيشتر از صف فعلي خواهد شد. قانون تلفن: اگر شما شمارهاي را اشتباه گرفتيد، آن شماره هيچگاه اشغال نخواهد بود. قانون تعمير: بعد از اين كه دستتان حسابي گريسي شد، بيني شما شروع به خارش خواهد كرد. قانون كارگاه: اگر چيزي از دستتان افتاد، قطعاً به پرتترين گوشه ممكن خواهد خزيد. قانون معذوريت: اگر بهانهتان پيش رئيس براي دير آمدن پنچر شدن ماشينتان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشينتان، ديرتان خواهد شد. قانون حمام: وقتي كه خوب زير دوش خيس خورديد تلفن شما زنگ خواهد زد. قانون روبرو شدن: احتمال روبرو شدن با يك آشنا وقتي كه با كسي هستيد كه مايل نيستيد با او ديده شويد افزايش مييابد. قانون نتيجه: وقتي ميخواهيد به كسي ثابت كنيد كه يك ماشين كار نميكند، كار خواهد كرد. قانون بيومكانيك: نسبت خارش هر نقطه از بدن با ميزان دسترسي آن نقطه نسبت عكس دارد. قانون تئاتر: كساني كه صندلي آنها از راهروها دورتر است ديرتر ميآيند. قانون قهوه: قبل از اولين جرعه از قهوه داغتان، رئيستان از شما كاري خواهد خواست كه تا سرد شدن قهوه طول خواهد كشيد
[ چهاردهم مهر 1389 ] [ 8:31 قبل از ظهر ] [ آرزو ]
اكتوپلاسم در تجسد بخشيدن به ارواح........
اكتوپلاسم ماده اي است كه قابليت شكل پذيري و رنگ پذيري مختلف دارد و به صورت رنگهاي سفيد و خاكستري و سياه جريان دارد و از نظر غلظت مانند غلظت بخار اب و يا حبابها و كفها مي باشد كه از جمله عناصر موجود در جسم بشري است كه هنگام خواب مغناطيسي و مديومي از منافذ جسم مديوم مانند دهان و بيني و گوشها و سوراخهاي زير پوست بدن و همچنين پاهاي بيرون مي ايد و هنگام خروج اشكال مختلفي دارد و ارواح ميتوانند به وسيله ان به خود تجسد داده و يا اينكه اجسام را به حركت در اورند اين ماده در تاريكي شب و يا در نور قرمز تيره مي باشد و پس از اتمام كار مجددا به بدن مديوم باز گردانده ميشود كه اين عمل ميبايست در تاريكي مطلق و يا روشنائي قرمز تيره انجام بگيرد در غير اين صورت براي مديوم ضرر جسماني دارد اكتوپلاسم توسط دكتر شارل ريشيه عضو اكادمي طب و علوم پاريس نامگذاري شده و منبع اصلي اين ماده در بدن خون مي باشد و گاهي هم به ان سيكوپلاسم يعني پلاسماي روح گفته مي شود و در بعضي مواقع ارواح ماده ديگري را كه از اثير خالص است را به نام تلي پلاسم با ان مخلوط مي كنند . [ سیزدهم مهر 1389 ] [ 2:25 بعد از ظهر ] [ آرزو ]
درسی تکان دهنده از بودا
می گویند بودا هر گاه با بی احترامی یا بد رفتاری کسی مواجه... میشده…از او تشکر می کرده است! وقتی علت را می پرسیدند.. بودا می گفته است: زندگی آینه ای است که ما خود را در آن می بینیم. نوع رفتار دیگران با ما نشانه وجود منشاء آن نوع رفتار در خود ماست که بعنوان همسان جذب شده است. و بدینگونه می توان عیوب خود را یافت. اگر مخالفان خود را به پای چوبهی اعدام می کشانی ! بدان صاحب عقلی هستی بسان طناب . و اگر مخالفان خود را به زندان می فرستی! بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس . و اگر با مخالفان خود به جنگ درمی افتی! بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو . و اما اگر با مخالفان خود به بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به سخنان حق آنها قناعت می کنی! بدان صاحب عقلی هستی بسان عقل [ چهارم مهر 1389 ] [ 1:13 بعد از ظهر ] [ آرزو ]
آيا مي دونيد قبر امير كبير كجاست ؟ [ بیست و هشتم مرداد 1389 ] [ 9:27 قبل از ظهر ] [ آرزو ]
[ بیست و هفتم مرداد 1389 ] [ 12:37 بعد از ظهر ] [ آرزو ]
[ بیستم مرداد 1389 ] [ 12:26 بعد از ظهر ] [ آرزو ]
معنای گل ها در ادوار مختلف متفاوت بوده است. مثلا گل رز که مورد علاقه اغلب افراد بوده است در دوره رنسانس سمبل شهادت و عشق آسمانی و بعد از آن نشانه آرامش، نعمت و صلح بوده است. این گل در مصر باستان نشانه تقوی و پاکدامنی و در عهد یونانی ها نشانی مقدس بوده و رومی ها آن را به عنوان سمبل فتح و پیروزی می شناخته اند. اما گل رز امروزه همه جا معنای عشق و زیبایی دارد. در اغلب کشورها گل ها از معانی یکسانی برخوردار شده اند که دانستن آن ها استفاده به موقع از معانی آن می تواند در بهبود ارتباط نقش موثری داشته باشد. گل بنفشه به معنی نجابت و کم رویی، اندیشه ناگفته ، پاکدامنی ، فروتنی گل شقایق: اختلاف گل سرخ: عشق و زیبایی رز سیاه : مرگ و تسلیت رز سفید : عشق مبارک و فرخنده رز کاملاً شکفته : تعهد و دوست داشتن دسته گل رز : قدردانی ترکیبی از گل رز سفید و سرخ : سازش، اتحاد سوسن: ملاحت و زیبایی سوسن سفید: دوشیزگی و پاکیدامنی خشخاش: تنبلی و سستی شکوفه پرتقال: علاقه به ازدواج سنبل: اندوه و تاسف شب بو: عشق در حال سیه روزی و بدبختی زنبق سفید: عفت و پاکدامنی کاملیای سفید : قابل ستایش و پرستیدنی کاملیای صورتی: در آرزوی رسیدن به یکدیگر کاملیای قرمز : عشق آتشین نیلوفر آبی : حقیقت آنتوریوم: عشق ، علاقه و محبت داوودی : تو دوست فوق العاده من هستی آفتابگردان : ستایش ، غرور و پرستش نرگس : غرور و خودبینی نرگس زرد : احترام اقاقیا : عشق پاک کاکتوس: پایداری و استقامت لاله : عاشق واقعی مریم : لذت بردن میخک : جواب مثبت به درخواست عشق قاصدک : وفاداری ، خوشبختی و صداقت نسترن : احساس همدلی و تقاضای دوست داشتن پامچال : بدون تو ادامه زندگی را نمی خواهم. یاسمن : شادی و دلپذیری رزماری : یادآوری خاطرات گذشته یه دسته بزرگ گل رز تقدیم به همه دوستان خوبم [ نوزدهم مرداد 1389 ] [ 12:15 بعد از ظهر ] [ آرزو ]
انتظار یک درد هماهنــگ است انتظار یک دنیای پر معـــــنااست
انتظار یک جدال بی حصر است انتظار یک سکوت پر غوغـــــاست
انتظار یک شادی پررنـگ است انتظار یک مشق شب زیبــاست
آرزو- تابستان ۸۹
[ ششم مرداد 1389 ] [ 8:38 قبل از ظهر ] [ آرزو ]
[ بیستم تیر 1389 ] [ 6:55 قبل از ظهر ] [ آرزو ]
سلام به همه دوستان خوبم
ببخشید که چند وقتی نبودم مشغله کاریم خیلی زیاد بود ولی کامنت های زیباتون رو می خوندم. ممنون از همراهی گرمتون و ممنون از همه ی دوستان خوبی که تولدم رو تبریک گفتن. دل های شکسته را ارج می نهم دست های خسته را.... تو با من آشناترینی. تو ای نزدیکترین. با من همراز ترینی وقتی که خسته و شکسته به سویت می آیم. تو با من مهربانترینی و تو ای زیبا ترین زیبارویان .......... تو عزیزترینی
[ پانزدهم تیر 1389 ] [ 8:42 قبل از ظهر ] [ آرزو ]
آبــــــــی:
صاف و روشن . با طراوت .آرام . شیرین.ساکت . تسلیم شونده و امیدوار کننده اگه آسمان آبی نباشه اندیشه های افراد هم نمیتونه متمایز باشه. البته منظورم از آبی. آبی استقلالی نیست ها. ســــبز: رنگ نیکویی. سمبل ایمان و عقیده. ابدیت. عمق و رستاخیز.شادمانی از آن ظاهر میشود. زیباترین رنگی که در قرآن مطرح شده است. اگه رنگ درخت ها سبز نبودن آدمها دیونه میشدن.
[ بیستم خرداد 1389 ] [ 8:52 قبل از ظهر ] [ آرزو ]
|
|||||||||||||||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | |||||||||||||||